به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم!
و اما از چی بگم ؟یعنی از کجا بنویسم ؟! سخته ...همیشه شروع هر چیزی سخته. شاید بهتر باشه از پایان شروع کرد اما اونوقت کسی چیزی نمی فهمه!
روزها دارن می گذرند اما من هنوز اندر خم همون کوچه ی اولم ...ای کاش فرصت باشه ولی... نیست!چرا ؟! مگه من چی کم دارم از اونایی که تظاهر
به بودن میکنن اما نیستن؟... چرا باید خیلی چیزهارو از دست بدم فقط واسه اینکه چیزی ندارم ؟!... خدایا مگه من آدم نیستم...؟! آره...بایدم بخندی...اینه
رسم زمونه ،همه بهم میخندن تو هم کنار اونا. از کجا بگم که قلبم نشکنه ...؟!از چی بگم که بغض راه گلومو نبنده ...؟!چرا حالا که یکی رو میخوام واسه بی کسی
هام کسی نیست ...؟! اینا یک میلیاردم سوال های منه ،اما من هنوز زنده ام... من هنوز قلبم میزنه...من هنوز روی پاهام ایستادم..من هنوز و...
خسته شدی ؟! خوب کسی مجبورت نکرده به این مزخرفات توجه کنی .برو دنبال زندگیت ،اما فکر کنم برخی از این سوالها فقط مال من نیست بلکه تو
هم جوابشونو نمی دونی ودلت می خواد بدونی...نه...شاید هم پیش خودت فکر کردی که من چقدر دیوونه ام ،بهت حق میدم اما پاشو برو تو آشپز خونه
یه چایی بریز و هم یه تیکه شیرینی بردار بیا تا واست بگم که من کی هستم ،اهل کجام ،هدفم چیه؟یا حتی تو کی هستی؟!و...
اگه شیرینی نداری همون قند کافیه یا اصلا با همون شیرینی گفتار خودت بخور مگه چی کم داری ...؟!دیگه کم کم داری به خودت می گی بابا این یارو عجب
دل خوشی داره مگه تو این همه بدبختی میشه خوش گذراند؟ بزار اینو همین اول بگم اگه می خواهی فاز منفی بدی پاشی بری بهتره.اما اگه می خوای خوش
بگذرونی بهتر حوصله کنی .
تا حالا فکر کردی که پول چقدر واست اهمیت داره...؟! نشد راستشو به خودت بگو... تا الان به این فکر کردی که چرا آدما اینقدر هرس پولو میزنن اما وقتی
به جایی می رسن می گن حالشون از پول بهم می خوره...؟! یا حتی اینکه پول باید یه واسطه باشه برای رسیدن به هدف نه خود هدف که به هر وسیله ای تو
بخوای بهش برسی...؟!
اما من این مشکلو با خودم حل کردم چون می تونستم به خیلی از این چیزایی که آرزوم بود برسم اما یه سری مشکلات سر راهم قرار گرفت که بد نمیدونم
واست بگم .ممنون می شم اگه دقت کنی!وقتی چیزایی رو که دوست داری بهشون نمی رسی دوست داری همه چیزای مهم زندگیتو فدا کنی اما این درست
همون اشتباهیه که همه کمابیش مرتکب می شن.چون خیلی ها به این فکر نمیکنن که شاید به دست آوردن چیزای جدید به ازای از دست دادن یه چیز
گرانبها تر براشون تموم بشه! اولین چیزی که تو تمام این سه چهار سال عمری که تقریبا با منطق سپری کردم وفهمیدم این بود که به هر چیزی به اندازه
ای که ارزش داره توجه کنم یکیش پول بود .من پیولدار نبودم اما می تونم با کمی تیز هوشی وزحت کشیدن بدست بیارمش.دومی اینکه درویش باش
چون خدا از آدمای درویش خوشش میاد چون دوست داره بدونه بنده اش چقدر جنبه نداری رو داره!
شاید داری الان بهم میخندی و میگی که عجب آدم اسگلی هستم نه...؟! یا اینکه درویشی کیلو چنده...واز این حرفا...خب من بازم بهت حق میدم اما واسه حرفام
دلیل دارم:
(البته یه روز آدم پر کار )تصور کن صبح زود میای تو کوچه می بینی ماشینتو که با کلی قرض وبدهی خریدی پنچر کردن ونمی دونی کی این کار رو کرده ...!
خلاصه بعد از کلی سلام فرستادن به هفت جد وآباد طرف راضی میشی کهچرخو عوض کنی وبه سر کارت که الان هم دیگه دیر شده برسی ...میرسی سر اولین چراغ
100 متر مونده به چراغ چنان سرعتت رو زیاد میکنی که تا سبزه ازش رد شی اما تا میرسی قرمز میشه و چون مامور راهنمایی ورانندگی سر چهارراه هست نمیتونی
گازشو بگیری بری.خلاصه بعد از گذشت به فرض 85 ثانیه یهو یه موتوری ناگهانی مپیچه جلوت وتو هم از عصبانیت صبحت یکمی شو رو سر این بدبخت پیاده میکنی
تازه این اوله کارته میری دم اداره تا بیای یه جای پارک مناسب پیدا کنی (البته قابل توجه ادارتی که پارکینگ ندارن) وبری پارک کنی نیم ساعتی علاف میشی
کمی هم اینجا سر ودست میشکونی .بالاخره ساعت 10 صبح تازه کارت میزنی جای اینکه ساعت 7.5 تو اداره باشی. تو اداره هم کلی رو اعصاب بقیه همکاران و
خودت پیاده روی میکنی سر آخر هم بعد از ظهر خسته و کوفته میای مبینی برای ماشینت یه قبض 10000تومانی هم نوشتن که جای بدی پارک نکنی.بماند که چقدر
پشت سر مامور راهنمایی رانندگی فحش و ناسزا میگی اینجوری یه روز زیبا و دلنشین خودتو خراب کردی .
اما عواقب این روز بد : پخش کردن فاز منفی از صبح خروس خون تا بوق سگ
توهین به کسبه بازار ، همکاران ، حمالان ،و هزار نفر دیگه که تو نوبتن تا...
بالا رفتن خطر حمله قلبی ،مغزی ،هوایی ....ناراحتی اعصاب وایجاد اختناق در فضای معنوی روح وجان خودت
ودر نهایت با نهایت تاسف وتاثر در گذشت مرحوم مغفور شادروان رضا شایسته(اوا ببخشین)...را به خانواده محترم وی تسلیت می گوییم.
دیدی آخرش خوب نیست !حالا برای من بگو اگه نصف این اتفاقا رو که میشه با یه لبخند خشک وخالی و دو رکعت نماز شست و جامه درویشی به تن کرد
تا خدا در کارت کمکت کنه عیبی داره؟! یا اینکه حاضری اونهمه فشار روحی وروانی رو تحمل کنی اما تن به حرف من ندی؟!................................................................
اینهمه نوشتم ...راستشو بگو چایت را خوردی یا رفتی ریختیش تو سطل زباله؟!...من حقیقت رو گفتم شاید خنده دار بود شاید هم گریه دار اما حقیقت بود.
من برای گفتنش کلی با تو کلنجار رفتم رو مخت راه رفتم وکمی هم شادت کردم .دیدی گاهی خوندن یه متن که تو هزاران وبلاگی که می خونی ودر واقع نخونده
از کنارش رد میشی خالی از لطف نیست...؟! حالا کدوم رو تر جیح میدی اینکه با پیدایش اولین مشکل اونو اونقدر بکشی که به تمام آدم های دور وبرت بخوره یا
اینکه صادقانه باهاش رفتار کنی وبه حل کردنش فکر کنی...من خسته شدم تو چی؟لا اقل یه چایی مارو مهمون کن...خب زاتت بی معرفته دیگه کاریش نمیشه کرد
اما شاید تو نوشته بعدی بخواهی بدونی که چرا وچگونه من مشکلات عادی رو که تو از کنارشون با پرخاش گری رد میشی رو حل می کنم ولی اینو بدون راز این کار
تو محبته که تو هیچ چیز دیگه نیست.تا نوشته بعدی بای!
امیدوارم با اینکه وقتت رو گرفتم اما از من ناراحت نشی!